همه ی ما می دانيم یک لحظه هايى را بايد مي رفتيماز آن موقعيت، از آن مكانى كه جاى ما نبود، از رفتارى كه در شأن ما نبود، از آدمى كه آدم ما نبود.اما نتوانستيم در لحظه تصميمِ درست بگیریم، مانديم.شب را مانديم همانجا كه جاى ما نبود، در رابطه مانديم با آدمى كه از آنِ ما نبود، در ادامه ی مكالمه مانديم در بحثى كه از جنس ما نبود.لحظه ها مهم اند و گاهى مهم تر هم می شوندما اما می مانيم.از همان لحظه، از همان آنى كه نمی دانستيم همين الان برويم يا بمانيم، يا حتى می دانستيم اما ترسيديم كه اگر برويم چه می شود؟؟اين ما بوديم كه مانديم نه آن لحظه ها، رابطه ها، آدم ها.مانديم و ديديم هيچ نميشد اگر همان لحظه تصميم میگرفتيم خودمان را از اين رابطه، از اين آدم، از اين مكالمه بيرون بياوريم.مانديم و ديديم هيچ نمی شد، فقط زودتر تمام می شد.فقط در لحظه از اين تمام شدن ترسيده بوديم، اما تاثيرى در نتيجه نداشت، چون همان موقع تمام شده بود، تمام شده بوديم. فقط ديرتر اعلام كرديم كه دوست من اين رابطه تمام است براى هردويمان و نه از همين حالا، كه از همان شب كه فلان شد اين رابطه تمام شده بود.آدمى است و ترسهايش، آدمى است و تصميم هايش،آدمى است و شجاعت هايش.كه بترسد، ولى شجاعانه دست به خطر بزند چون ازچيزى ته دلش مطمئن است.مطمئن است كه رفتن درست تر از ماندن است.ترس اما انگار كودک درونمان را به گريه انداخته باشد كه التماسمان كند بيشتر بمانيم.ما مانديم، اما رابطهی مان نه! بالاخره دير يا زود تمام شد.همه ی مان مانده ايم ميانه ی دوراهى رفتن و ماندن. همه ی مان تجربه ی انتخاب هر دو راه را داشته ايم.حالا می دانم تصميمهاى شجاعانه را بايد دوست داشته باشيم. خودِ شجاعمان را بيشتر.
برچسب:
نویسنده: الینا رادمنش
تاريخ: سه
شنبه
14 تير
1401 ساعت: 11:54